من به درماندگی صخره و سنگ , من به آوارگی ابر و نسيم , من به سرگشتگی آهوی دشت ؛

من به تنهائی خود ميمانم  , من در اين شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی , گيسوان تو بيادم مي آيد . تو تماشا کن که بهاری ديگر پاورچين پاورچين از دل تاريکی می گذرد و تو در خوابی و پرستوها خوابند و تو می انديشی به بهاری ديگر و به ياری ديگر .

حيف اما من و تو دور از هم ميپوسيم . غمم از وحشت پوسيدن نيست  غمم از زيستن بی تو در اين لحظه پر مهر دلهره است . ديگر از من با خاک شدن راهی نيست . از اين صحرا از اين دريا پر خواهم زد ؛ خواهم مرد . و غم تـــــو , اين غم شيرين را با خود خواهم برد ./