جوان آهي كشيد و گفت اي گل
"چه خوش باشد كه بعد از انتظاري"
كلامش را بريد و گفت آنماه :
"به اميدي رسد اميدواري"
جوان گفت كه من اميدوارم
پري گفت: امشب اميدت برآرم
بچشم يكدگر تا خيره بودند
هزاران گفته از هم ميشنودن
جوان با چشم گريان , گاهگاهي
بچين موج دريا خيره ميشد
غم و شوق و اميد و نااميدي
بجان دردمندش چيره ميشد
ز اشك و آه , طوفاني بپا بود
خداي عشق آنجا ناخدا بود
پريرو , موي عطر افشان خود را
پريشان در مسير باد مي كرد
ز هم پاشيد بنياد جوان را
كه در عاشق كشي بيداد مي كرد
ورق ميزد كتاب دلبري را
كه تا خواند فصول آخري را
جوان, آهسته و آرام آرام
سرش بر سينه معشوق خم شد
فروغ از ديده او رخت بربست
صداي ناله اش يكباره كم شد
ز شوق خود به پاي يار جان داد
به جانان بهتر از جان كي توان داد
در آن حالت به روي عاشق زار
نسيمي نرم نرمك باد ميزد
ز مرگ عاشقي هجران كشيده
خروشان موج دريا داد ميزد
پري رو با نگاهي حيرت انگيز
پريشان بود با حالي غم انگيز
در آن دم ناله صحرا نوردي
به كوه و دشت پيچيد از ره دور
خوش آن دلداده اي كاين بخت دارد
كه پيش روي جانان جان سپارد