غروبي بود و صحرايي غم انگيز
برخسار افق دردي نهان بود
به كوه و دشت خورشيد جهانتاب ,
همي پاشيد گردي زعفراني
نصيب ابر ميشد رنگزردي
در آغوش سپهر لاجوردي
درون سينه ي درياي آرام ,
نمايان بود نقش روي خورشيد
بسان خرمن زر ,چهره ي مهر ,
ميان آب دريا ميدرخشيد
كلاغي روي دريا بال ميزد
جواني ني در آن احوال ميزد
زمين در ماتم هجران خورشيد
چو مصروري دمادم جان به سر بود
تو گويي جان او بر لب رسيده
كه همچون دردمندي محتضر بود
ز بّر و بحر و دشت و جنگل و كوه
همه بودند غرق درد و اندوه
زمين گويي بگوش شمس ميگفت ,
كه : دور از روي تو من خاموش و سردم
مرو اي گرمي جان من از تو
بمان تا روز و شب دورت بگردم
ولي مهر درخشان نرم نرمك
زپيش ديده در مغرب فرو رفت
زمين هم در غزاي روي خورشيد
بتن از شب لباس سوگ پوشيد
پس از چندي ز پشت كوه خاور
جمال نقره فام ماه سرزد

ربود از ديده بينندگان خواب
كه دارد عالمي دامان مهتاب
در آن دم بر فراز تخته سنگي
كه بر پيشاني ساحل عيان بود
سر مهپاره خورشيد رويي
بدامان جوان خسته جان بود
جوان در ماهتاب بوسه انگيز
هميزد بوسه بر چشمي هوسريز
نگاه آندو با هم راز ميگفت
نگاه عاشقان را صد زبان هست

جوانك زلف دختر را به نرمي
بانگشت نوازش تاب ميداد
پريرو گريه ميكرد از سر شوق
به نرگسهاي چشمش آب ميداد
ميان گريه گاهي خنده ميكرد
لبش كار مه تابنده ميكرد
جوان در زير لب با خويشتن ميگفت :
مه من , دلربا , شيرين زبانست
ميان ماه من تا ماه گردون
تفاوت از زمين تا آسمونست
پري رو تا برد دل را ز عاشق
بهنگام نيازش ناز ميكرد
خمار آلوده نرگس را بصد ناز
گهي ميبست و گاهي باز مي كرد
دلارامي كه رمز عشق داند
گهي جان ميدهد گه ميستاند