به خاطر تو می نويسم،به خاطر تو می خونم،به خاطر تو زنده ام،به خاطر خودت،وجودت،نگاهت،غرورت.تويی که شدی همه چيزم،دوست دارم هميشه باهام باشی.نمی دونی چقدر دوست دارم،به خدا نمی دونی،اگه می دونستی......
شب،کنار ساحل،شعله های گرم آتيش،صدای گيتار،صدای امواج کف آلود دريا،با يک نگاه،که همش خلاصه می شه در تو،که اگه نباشی همه چيز بی معناست،هيچ لذتی نداره.
نگاهت!چرا اين نگاه منو جذب خودش کرد بدون هيچ رابطه ای،بدون هيچ تماسی؟يه عالمه حرف پشت يه نگاه و به چهره مغرور و جذاب.نگاهی که سالهاست منو اسير خودش کرده و ديگه تا ابد نگاه ديگه ای رو نمی پذيره.پس چرا تو که اون نگاه پر معنا رو داشتی چرا خودت نمی فهمی؟تو  بيشتر از يه کم خودخواهی.درست ببين.من قدم به قدم به تو نزديکتر می شم ولي تو بازم نمی فهمی.ديگه خسته شدم،ديگه طاقت ندارم.تا کی بايد صبر کنم؟ولی سرشار از اميدم.من مطمئنم که تو......دوست دارم شب تا صبح نگات کنم و تو هيچی نگی و من فقط از چشمات حرفاتو بخونم.من تو رو از هيچ کس نخواستم،تو رو به هيچ کس نگفتم و تو رو به هيچ کس ندادم و نمی دم.تو فقط مال منی.من فقط با خدا از تو حرف زدم،درد دل کردم و اشک ريختم.برای تو.به خاطر تو.به خاطر اون نگاه که فقط می تونست يه جمله رو بگه......خيلی کارا به خاطرت کردم.خيلی کارا که انجام دادنش و انجام ندادنش برام خيلی مشکل بود.
من توام و تو تمام وجود من و هستی من.و تو همون قلب سمت راستی......