اکنون که راهی جز جدائيمان نمانده است قلم را بنگر که چگونه از قطرات اشکم جوهر ميستاند و پيش ميرود ؛ ميرود تا بنويسد که چگونه ميسوزم ، می نويسد که چگونه دستان بی رحمشان جدايمان کرد ، می نويسد که چگونه قربانی کوته فکری و نامرديشان شده ايم ، می نويسد قصه ليلی و مجنون ديگری را که از روی هوس ديگران فنا شده اند .

کاش ميشد زندگيمان را خودمان تصميم گيريم نه اينکه آنان که ادعای فرهنگ و فهم و شعور دارند به خاطر مسائلی سطحی و پوچ که در زندگی عاشقانه امان بی تاثيرند طعم خوش زندگی ، طعم خوش با هم بودن ، و طعم خوشبخت شدن را از ما بگيرند .

اکنون کوله بار عشق را برچيده ام و بدون آنکه طعم با تو زيستن را چشيده باشم چون کاروانی بی ساربان که طعمه کوير شده دراز راه زندگی را بی تو پيش ميگيرم .

بدان جز تو به کسی عشق ورزيدنم حرام است و با تو زيستنم محال .

ميروم اما بی آنکه عاشق شوم و تا آخرين لحظه عاشق توام .

می روم جائی دور که گم شده باشم تا هِچ وقت در چشمان تو ننگرم چون جز خجلت چيزی برايم ارمغان ندارد .

ای دوست داشتنيم

بيا ديدارمان را به قيامت نوبت زنيم تا آنجا بتوانيم از بازيهای تلخ سرنوشتمان شکوه و شيون کنيم .

چون گذشته توان گفتن " خداحافظ " را ندارم پس گويمت به اميد ديدار