وقتی که تنها و متفکر در کنار تو مينشينم  و دستهای لطيفت را در دست ميگيرم از خود بيخود ميشم و گذشت زمان را به چشم فراموشی مينگرم .

هنگامی که با تو چت ميکنم و تو با جملات روح بخش خويش جان و دلم را نوازش ميدهی و يا زمانی که بر روی کي بردکلمه های I l o v e y o u   و يا :x  را با دستان ظريفت ميفشاری قلبم را به لرزه مياندازی و مرا چون پروانه ای که بی اختيار به برگ گل ميآويزد مفتون خويش می سازی ناگهان بی اختيار را برايت ميفرستم و در دلم بيم جدائی مينشيند .

در آن حالت مرا ميبينی که بی اراده اشک از ديدگانم فرو ميريزد سپس تو مرا در آغوش می کشی و علت گريه را می پرسی . از چشمان تو نيز قطراتی چند فرو ميريزد و با اشک من در ميآميزد .

ميپرسی دلت از چه گرفته است ؟ چرا گريه ميکنی ؟

تنها جوابم اين است که ای عشق من زمانی که با تو چت ميکنم هيچکس را کام روا تر از خود نميبينم . اما صدائی خوفناک فرياد ميزند که تو را ايگنوره  خواهد کرد و عشق تو را خواهد کشت آنوقت است که ميگويم : سعادتی که به فنا محکوم است خواب و خيال است ./