آشفته دلان را هوس خواب نباشد

شوری که به درياست ، به مرداب نباشد

هرگز مژه بر هم ننهد عاشق ِ صادق

آن را که به دل عشق بود ، خواب نباشد

در پيش قدت کيست که از پا ننشيند

يا زلف تو را بيند و بيتاب نباشد ؟

چشمان تو در آينه ی اشک چه زيباست

نرگس شود افسرده ، چو در آب نباشد

گفتم : شب مهتاب بيا ، ناز کنان گفت :

آنجا که منم ، حاجت مهتاب نباشد !//