ای حافظ بزرگ !

تو خود بهتر از من ميدانی که چگونه ما همه از خاک تا افلاک در بند هوس اسيريم .

مگر نه عشق ، نخست غم مياورد و آنگاه نشاط ميبخشد و اگر کسی هم در نيمه راه آن از پای در افتد ديگران از رفتن نمی ايستند تا راه را بپايان برند ؟؟

پس ای استاد !!مرا ببخش اگر گاه در رهگذری دل در پای سروی خرامان مينهم که بناز پا بر زمين ميگذارد و نفسش چون باد شرق جان مشتاق را نوازش می دهد .

حافظ بگذار لحظه ای در بزم عشق تو بنشينم تا در آن هنگام که حلقه های زلف پر شکن دلدار را از هم ميگشايی و بدست باد ميسپاری پيشانی درخشانش را چون تو با ديدگان ستايشگر بنگرم و از اين ديدار ، آيينه ی دل را صفا بخشم ، آنگاه مستانه گوش به غزلی دهم که با شوق و حال در وصف يار ميسرایی و با اين غزلسرائی روح شيفته ی خويش را نوازش ميدهی ،

سپس ای استاد !ترا بنگرم که در عالم بيخودی ره بدنيای اسرار ميبری و خبر از جلوه ذات ميدهی .

ای حافظ ! ای حامی بزرگوار ! ما همه به دنبال تو روانيم تا ما را با نغمه های دلپذيرت در نشيب و فراز زندگی رهبری کنی و از وادی خطر بسوی سر منزل سعادت ببری .

حافظ !  خود را با تو برابرنهادن جز نشان ديوانگی نيست .

تو آن کشتييی که مغرورانه باد در بادبان افکنده سينه دريا را ميشکافد و پا بر سر امواج مينهد و من آن تخته پاره ام بيخردانه سيلی خور اقيانوسم .

با اين همه در خود جرئتی اندک مييابم که خويش را مريدی از مريدان تو شمارم.