نيست ياری تا بگويم راز دل
ناله پنهان کرده ام در ساز خويش
چنگ اندوهم ، خدا را زخمه ای
زخمه ای تا برکشم آواز خويش
بر لبانم قفل خاموشی زدم
با کليدی آشنا بازش کنيد
کودک دل رنجه دست جفاست
با سر انگشت وفا نازش کنيد
پر کن اين پيمانه را ای هم نفس
پر کن اين پيمانه را از خون او
مست مستم کن کز شور می
باز گويم قصه افسون او
رنگ چشمانش چه را چه می پرسی ز من
رنگ چشمانش کی مرا پايبند کرد
آتشی کز ديدگانش سر کشيد
اين دل ديوانه را در بند کرد
آتشی شد بر دل و جانم گرفت
راهزن شد راه ايمانم گرفت
رفته بود از دست من دامان صبر
چون ز پا افتادم آسانم گرفت