شاعری سوز دل و ديده تر می خواهد
ناله نيمه شب و اشک سحر می خواهد
شعله در خودزدن و سوختن و آب شدن
شمع سوزنده به هر لحظه شرر می خواهد
خلوتی می طلبد گرم نيايش با دوست
گريه در حضرت او حال دگر می خواهد
مهدی سهيلی انسانی وارسته و سر شار از احساس بود . احساس درونی شاعر را در همه اشعار و گفته هايش به خوبی ميتوان درک کرد مهدی سهيلی در يکی از روزهای پاييزی به گورستان ظهيرالدوله می رود و آنچه در انديشه اش می گذرد به روی کاغذ می آورد . بهتر است از زبان گويای او در نثر و نظم استفاده کنيم و آنچه را که از انديشه اش تراوش کرده با هم بخوانيم
در يک روز غم انگيز پاييزی به سلام مردگان رفتم . بسا زيبايی ها ، رعنا يی ها ، قدرت ها و هنرها که در پرده خاک مستور بودند .
شاعران ، بی گفتار بودند و سرو قدان ، بی رفتار .
من چون عمر خيام بر اين عقيدت نيستم که اينان ـ از خاک بر آمدند و بر باد شدند ، بلکه بر اين ايمانم که از خاک بر آمدند و در خاک رفتند و به فرمان خداوند‌ ، ديگر روز از خاک بر کشيده خواهند شد و سر انجام ، اين قامت ها را قيامتی است و اين جکجمه ها را همهمه ای !!
ای دوست ! من و تو نيز مسافر آن دياريم ، همان به که توشه يی برداريم و ياد و يادگاری نيکو از خود بر جای گذاريم .

ديدم اگه بخوام همه شعرا رو بنويسم زياد ميشه حوصله تو ن سر ميبره نمی خونيد به همين خاطر اونارو گذاشتم واسه يه وقت ديگه