نشاط انگيز و ماتم زايي اي عشق
عجب رسوا گر و رسوايي اي عشق
اگر چنگ تو با جاني ستيزد
چنان افتد كه هرگز بر نخيزد
ترا يك فن نباشد ، ذوفنوني
بلاي عقل و مبناي جنوني
تو (ليلي) را ز خوبي طاق كردي
گل گلخانه آفاق كردي
اگر بر او نمك دادي ، تو دادي
بدو خوي ملك دادي ، تو دادي
لبش گلرنگ اگر كردي، توكردي
دلش را اگر سنگ كردي ، تو كردي
به از (ليلي) فراوان بود در شهر
به نيروي تو شد جانانه دهر
تو (مجنون) را بشهر افسانه كردي
ز هجران زني ديوانه كردي
تو او را ناله و اندوه دادي
ز محنت سر به دشت و كوه دادي
چه دلها كز تو چون درياي خون است
چه سرها كز تو صحراي جنون است
به (شيرين) دلستاني ياد دادي
وز آن (فرهاد) را بر باد دادي
سر و جان و دلش جاي جنون شد
گران كوهي ، ز عشقش بيستون شد
ز (شيرين) تلخ كردي كام (فرهاد)
بلند آوازه كردي نام (فرهاد)
يكي را بر مراد دل رساني
يكي را در غم هجران نشاني
يكي را همچو مشعل برفروزي-
ميان شعله ها جانش بسوزي
××××
خوشا آنكس كه جانش از تو سوزد
چو شمعي پاي تا سر بر فروزد
خوشا عشق و خوشا ناكامي عشق
خوشا رسوايي و بد نامي عشق
خوشا بر جان من ، هر شام و هر روز-
همه دردو همه داغ و همه سوز
خوشا عاشق شدن ،اما جدايي
خوشا عشق و نواي بينوايي
خوشا در سوز عشق سوختن ها
درون شعله اش افروختن ها
چو عاشق از نگارش كام گيرد
چراغ آرزوهايش بميرد
اگر ميداد (ليلي) كام(مجنون)
كجا افسانه ميشد نام (مجنون)؟
هزاران دل بحسرت خون شد از عشق
يكي در اين ميان مجنون شد از عشق
در اين آتش هر آنكس بيشتر سوخت
چراغش در جهان روشنتر افروخت
نواي عاشقان در بينواييست
دوام عاشقي ها در جداييست.