هرگز در زندگی این دورا ابراز نکن
اول آنچه نیستید
دوم همه آنچه که هستید
هرگز در زندگی این دورا ابراز نکن
اول آنچه نیستید
دوم همه آنچه که هستید
به صد یلدا الهی زنده باشی
انار و سیب و انگور خورده باشی
اگر یلدای دیگر من نباشم
تو باشی و تو باشی و تو باشی
یلداتون مبارک
چه خوش خیال است ، فاصله را میگویم ، بخیالش تو را از من دور کرده ، نمیداند جای تو امن است .
اینجا در میان قلب من
چه خوش خیال است ، فاصله را میگویم، بخیالش تو را از من دور کرده است ، نمیداند جای تو امن هست .
اینجا در میان دل من
چقدر خواب ببینم که مال من شده ای
و شاه بیت غزل های لال من شده ای
چقدر خواب ببینم که بعد آن همه بغض
جواب حسرت این چند سال من شده ای
چقدر حافظ یلدا نشین ورق بخورد؟
تو ناسروده ترین بیت فال من شده ای
چقدر لکنت شب گریه را مجاب کنم
خدا نکرده مگر بی خیال من شده ای
هنوز نذر شب جمعه های من اینست
که اتفاق بیفتد حلال من شده ای
که اتفاق بیفتد کنارتان هستم
برای وسعت پرواز بال من شده ای
میان بغض و تبسم میان وحشت و عشق
تو شاعرانه ترین احتمال من شده ای
مرا به دوزخ بیداریم نیازی نیست
عجیب خواب قشنگی ست مال من شده ای
شعار بزرگ ژاپنیها: اگر یک نفر می تواند کاری را انجام دهد, تو هم می توانی آن را انجام دهی. ...
اگر هیچ کس نمی تواند کاری را انجام دهد, تو باید آن را انجام دهی
رفیق بی وفا را کمتر از دشمن نمیبینم
سرم قربان آن دشمن که بویی از وفا دارد
دل من حوصله کن، داد زدن ممنوع است
کم بکن این گله، فریـاد زدن ممنوع است
بیـن این قـوم که هـر کـار ثوابیست کباب
دل دلسوختـه را باد زدن ممنـوع است
تیشه بر ریشه فرهـاد زدن شیـرین اسـت
حـرفی از پیشه فرهـاد زدن ممنـوع است
بیـن ایـن قـــوم که از باکـرگی تـرشیـدند
حرفی از حجــله و دامـاد زدن ممنوع اسـت
شادی از منظــر این قوم گناهیست بزرگ
بـزن آهنگ، ولی شـــاد زدن ممنوع است
از یار جدا شدن چه زشت است ×××× این بازی تلخ سرنوشت است .
بیا امروز قدر هم بدانیم
که جاویدان در این عالم نمانیم
بیا تا زنده ام خود را مکن لوس
که فردا میخوری بهر من افسوس
پس از مرگم سرشک غم بباری
به قبرم لاله و سنبل بکاری
ای که خود سایه بالای سرم میباشی
مایه برکت چشمان ترم میباشی
کمکم کن که دوباره به تو محتاج شدم
باز در معرکه چشم تو تاراج شدم
چند وقت است مرا عاشق خود ساخته ای
آتش عشق به این غمکده انداخته ای
چند سالست که از چشم تو محروم شدم
باز قربانی این سنت مرسوم شدم
من به چشمان اهوراییت ایمان دارم
با که گویم که ترا دوست تر از جان دارم
همه دار و ندارم همه چیزم هستی
و بقول دل غمدیده عزیزم هستی
شیوه چشم تو آموخت که عاشق باشم
پای چشمان نجیب تو شقایق باشم
چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد
چه نکوتر آنکه مرغــی ز قفـس پریده باشد
پـر و بـال ما بریدند و در قفـس گشـودند
چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد
من از آن یکی گـزیدم که بجـز یکـی ندیدم
که میان جمله خوبان به صفت گزیده باشد
عجب از حبیـبم آید که ملول می نماید
نکند که از رقیبان سـخنی شـنیده باشد
اگر از کسی رسیده است به ما بدی بماند
به کسی مبـاد از ما که بدی رسـیده باشد
روز مرگم هر که شیون کند دور و برم دورکنید؛
همه را مست وخراب از می انگور کنید؛
مزد غسال مرا سیرشرابش بدهید؛
مست مست ازهمه جا حال خرابش بدهید ؛
برمزارم نگذارید بیاید واعظ؛
پیر میخانه بخواند غزلی ازحافظ؛
جای تلقین به بالای سرم دف بزنید؛
شاهدی رقص کند جمله شما کف بزنید؛
روزمرگم وسط سینه من چاک زنید؛
اندرون دل من یک قلم تاک زنید؛
روی قبرم بنویسید و فادار برفت؛
آن جگرسوخته خسته ازاین داربرفت
آمد رمضان و مقدمش بوسیدم
در رهگذرش طبق طبق گل چیدم
من با چه زبان شکر بگویم که به چشم
یک بار دگر ماه خدا را دیدم
التماس دعا
تنها گرگها نیستند که لباس میش می پوشند
گاهی پرستوها هم لباس مرغ عشق برتن می کنند
عاشق که شدی کوچ میکنند
میان تک تک لبخندها غمی سرخ است و غم به وسعت یلداست بین آدم ها
دریا باش تا بعضی ها از با تو بودن لذت ببرند ،و بعضی ها که لیاقت دیدن تو را ندارند غرق شوند
کاش این مرغ دلم بر تو گرفتار نبود
کاش این روح من از هجر تو بیمار نبود
بارها آرزوی دیدن رویت کردم
چه توان کرد مرا رخصت دیدار نبود
من اگر دیده به روی رخ تو می بستم
سر شب تا به سحر دیده به دیوار نبود
روز اول تو اگر وفا به ما می کر دی
حرف ما بر سر هر کوچه و با زار نبود
بلبلان وقت بهار نغمهءخوش می خوانند
تو به باغ دیدی کجا همدم گل خار نبود
میدهی وعده ولی به عهد وفا نمی کنی
کاش این روز من و حرف تو تکرار نبود
گر چه شیرین دم آخردل فرهاد شکست
باز هم مثل تو اینگونه دل آزار نبود
گوئیا تلخی جان کندن ما می خواهی
پا نهم پیش نگوئی که وفادار نبود
من که راز دل خویش جز تو نگفتم با غیر
این تو بودی که دلت محرم اسرار نبود
تو بیا تا که صمد جان به فدایت بکند
تا بدانی که دلش جز تو خریدار نبود
دیشب ز وصال یار گشتم دل شاد
جان دادم و عاقبت رسیدم بمراد
کوتاه شبی بود ولی یارب
روزی دگرم چنان شبی روزی باد
یک چشم من از روز جدایی بگریست
چشم دگرم گفت چرا گریه ز چیست
چون روز وصال شد فرازش کردم
گفتم نگریستی نباید نگریست
یک روز رسد غمی به اندازه کوه
یک روز رسد نشاط به اندازه دشت
افسانه زندگی چنین است
در سایه کوه باید از دشت گذشت
یا مقلب ، قلب ما را شاد کن
یا مدبر ، خانه را آباد کن
یا محول ، احسن الحالم نما
از بدیها فارغ البالم نما .
بیست و نهم بهمن ماه روز جشن بزرگ سپندارمذ جشن عشق و مهرورزی ایرانیان است.
شاد و عاشق باشیم که یادگار نیاکانمان این است.
عقل پرسید دشوارتر از مردن چیست ؟ عشق فرمود فراق از همه چیز دشوارتر است
خدایا شرح غم خواندن چه سخت است
ز داغ لاله پژمردن چه سخت است
نمیدانی که با دست بریده
ز پشت اسب افتادن چه سخت است
اگر تیری درون چشم باشد
نمیدانی زمین خوردن چه سخت است
نمیدانی که با چشمان خونین
جمال فاطمه دیدن چه سخت است
کنار علقمه با مشک خالی
ببین شرمنده گردیدن چه سخت است
التماس دعا
هر دم به گوشم میرسد آوای زنگ قافله
این قافله تا کربلا دیگر ندارد فاصله
یک زن میان محملی اندر غم و تاب و تب است
این زن صدایش آشناست؛ای وای بر من او زینب است
حلول ماه محرم و شهادت سیدالشهدا و ابوالفضل تسلیت باد
در کون و مکان یگانه مردست علی
بنوشته چنین بر در فردوس خداوند
هر کس که علی دوست بود اهل بهشت است
به خاطر عشق خودت زنده نباش
به خاطر کسی زنده باش که به عشق تو زنده است
نیست در این گفته من سوسه ای
گر تو به من قرض دهی بوسه ای
بوسهء دیگر سر آن مینهم
لحظه دیگر به تو پس میدهم
یادها فراموش نخواهند شد حتی به اجبار
و دوستی ها ماندنی اند حتی با سکوت
طبع من این نکته چه پاکیزه گفت
سهل بود خوردن ِ افسوس مُفت
مردمِ این مُلک ز که تا به مه
هیچ ندانند جز احسنت و زِه
هر کسی اندر غمی جانِ خود است
فارغ از اندیشه نیک و بد است
بعد که مُردم ،همه یادم کنند
رحمتِ وافر به نهادم کنند
گر برِ کناس بَری یاس را
رنجه کنی شامه کَناس را
زانچه پس از مرگ برایم کنند
کاش کمی حینِ بقایم کنند
دل به کفِ غصه نباید سپرد
اول و آخر همه خواهیم مُرد
حاجیان رخت چو از مکه برند
مدتی در عقب سر نگرند
تا به جایی که حرم در نظر است
چشم حجاج به دنبال سر است
من هم از کوی تو گر بستم بار
باز با کوی تو دارم سر و کار
چشم دل سوی تو دارم شب و روز
چشم بر کوی تو دارم شب و روز
تو صنم قبله آمال منی
چون کنم صرف نظر ؟ مال منی
روی رخشنده تو قبله ماست
مّردم دیدهء ما قبله نماست
یکی پرسید اندوه تو از چیست
سبب ساز دل دیوانه ات چیست؟
برایش عاشقانه مینویسم به مستی
برای خاطر آنکه باید باشد و نیست